دنياي من

آبجیم!
نویسنده : شکلات - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸
 

هیچ تابستونی نذاشتم وقتم به بطالت بگذره: کلاسهای مختلف..........! غیر از 2 سال. دوسالی که فکر کردم انقدر "انتظار" وقتمو پر میکنه که اوقات فراغتی برام نمونه: سالی که کنکور کارشناسی دادم و امسال، سالی که کنکور ارشد دادم.

البته امسال کار روی یکی از واحدهای درسیم که مشابه (پایان نامه) هستش وقتمو پر می کنه. به انضمام مراسم جشن عقد خواهرم که تقریبا کل تیر ماه درگیرمون کرد!احتمالا الان دارین سعی می کنین این واقعه رو برای چند دقیقه گوشه کنار ذهنتون نگه دارین که اگر خواستید لطف کنید و کامنت بذارید بغلمطابق عرف و ادب این اتفاق خوش یمن رو به من تبریک بگین!اما صبر کنید! نیشخند

نمی دونم چند نفر تو دنیا وجود داشتن که ازدواج خواهر _برادراشون براشون شیرین کام نبوده!؟ اصلا بودن یا نه؟! اما برای من اینطور بوده! دنبال علت منطقی هم نباشین: نه دامادمون بداخلاقه، نه بی ادب و بی احترامه ، نه بی درک و شعوره ، نه معتاده ، نه بی پول و ...!.........البته بی عیب و ایرادم نیست! اما نه انقدر که برای خواهر زن اهمیت داشته باشه! سوال

دلایلش شاید اینا باشه که ما دو فرزند بیشتر نیستیم! حس اینکه خواهرمو دوست دارم اما اون یکی رو بیشتر از من دوست داره!!متفکر کاش فقط یه شوهر باشه که دوستش داشته باشه! با یک خانواده که برای خودت غریبه ان،مواجه می شی!مادر شوهر و خواهر شوهر و جاری!شیطان .......که همیشه حس می کنی اونا جای تو رو براش پر کردن! والبته که تصور بیجایی نیست! ابروقدیم که با هم قهر می کردیم 2 روز هم طاقت نمی آوردیم؛ اما الان جر و بحثها و دعواهامون به ماه کشیده اما برای بازسازی روابطمون قدم بر نمی داریم..... و واقعا بیهوده ست! افسوس ما از هم خیلی دور شدیم و هرگز روابطمون مثل سابق نمی شه! چون اون دیگه مثل سابق مجرد نیست.....یعنی شرایط تغییر کرده و خواهی نخواهی باید این تغییر رو پذیرفت!عینک

البته مدتیه با زندگی 3 نفره خیلی حال می کنم!از خود راضی خراب شدن رابطه با خواهر ، رابطه قشنگی بین من و بابام ایجاد کرده! جدیدا با هم دوستای خوبی شدیم و این لذت رو مدیون دوری خواهرم هستم! مژه

....................................................................................................................

راستی به من وعده دادن که با رتبه ام می تونم یکی از دانشگاههای تهران قبول شم! یعنی به امید خدا ، احتمال 90% از مهر، تهرانم! فرشته و فکر کنم تو این وضعیت، بهترین اتفاقه!لبخند

..................................................................................................................

 


 
comment نظرات ()

 
کنکور دوم...
نویسنده : شکلات - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
 

قبل کنکور وقتی درسی رو می خوندم و فرداش فرمولها یادم می رفت بدجور ناامید می شدم و فقط می خواستم روز کنکور بیاد و این آزمون رو بدم و بره!! ... بره!... به کجا؟! نمی دونم! از کجا؟! حتما از زندگیم!سوال

روزی که کنکور دادم و اومدم بیرون فراغت و شادی ای که حس کردم ، فوق العاده بود. انقدر از خودم و امتحانی که دادم راضی بودم که همون جا به خودم قول دادم این اولین و آخرین باری باشه که آزمون فوق لیسانس می دم! خیلی سبک بودم...بغل

کنکور رو دادم...اما نرفت! تازه شروع شد! هر روز سوالی یادم می اومد و تصور اینکه : اگه غ زده باشم...؟!پس کی کلید میاد و درصدهامو حساب می کنم و تموم میشه و میره؟!...نگران

دو هفته طول کشید تا سوالها اومد!! انقدر دیر که چند ماهی پیر شدم!!نیشخند... نمی دونم اون لحظاتی که درصدهامو حساب می کردم چطور سکته نزدم؟!! شایدم زدم!؟؟

بعد از اون دنیای دیگه ای بود! اوایل از شادی قلبم رو توی دهنم حس می کردم و اینکه دیگه بدنم قلبی نداره و کالبدم با کالبد یه جنازه فرقی نداره! به اینطور احساسات می شه گفت: یه جور قالب تهی کردن!؟ البته از خوشحالی زیادی!؟

گاهی بعضی، انقدر از درصدهام تعریف می کردن که مدام این فکر به ذهنم می اومد : نکنه اشتباه حساب کرده باشم؟ دوباره می رفتم سراغ سوالها و کلید...هی مرور...مرور... ای وای! این سوالو از کجا معلوم همین زده باشم؟؟!!نگران

تازه بعد از چند روز که 10 باره و 20 باره سوال و کلید رو گرفتم دستم، دقیق شدم به غلطهام...خجالت نکشیدی اینو غ زدی؟!...سوال به این آسونی! چرا عجله کردی؟!کلافه

صبح از خواب بیدار می شم و اولین سوالی که می پرسم: چرا غلط زدمش؟! .... قبل از اینکه بخوابم:چرا (غ) زدمش؟!... تنها تو تاکسی نشستم:چرا (غ) زدمش؟!...جلو تلویزیون نشستم و مثلا فیلم می بینم: چرا (غ) زدمش؟!... سر سفره دارم غذا می خورم: چرا (غ) زدمش؟!...سر کلاس دانشگاه نشستم: چرا (غ) زدمش؟!... تو راه بین خوابگاه و دانشگاه:چرا (غ) زدمش؟!............تا روانی شدن چیزی نمی مونه!...یا..شایدم شدم؟!!؟یول

 

 


 
comment نظرات ()

 
تابستان 88!
نویسنده : شکلات - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
 

باورم نمی شه این همه مدت اصلا یه سر به وبلاگم نزدم! مگه این استرس کنکور ارشد میذاره؟؟!! داره خفه ام میکنه!!نیشخند نه اینکه خیلی بخونم .... اما دستم به هیچ کاری نمیره!ناراحت اگه بشینم پشت کامپیوتر و بخوام وبلاگ نویسی کنم عذاب وجدان می گیرم! نگرانفقط کنکورمو خوب بدم و رتبه زیر 100 بیارم!! فعلا همین بزرگــترین آرزومه!فرشته تموم آرزوهامو برای چند ماه فرستادم مرخصی!

اینطور شد که امسال تابستون برخلاف تابستونهای پیش دستم به نقاشی نرفت! اما می خوام بعد کنکور انقدر نقاشی بکشم که خودم حالم از نقاشی به هم بخوره!! ......فقط تیر ماه تولد یکی از دوستام بود که عشق BMW هستش!! واسه همین براش روی یک قلک عکس BMW کشیدم! تنها کاری بود که ازم بر می اومد! انقدرم ناز خوشحال شد!قلب کلی ذوقیدم!! مژه

                       ل

 

 


 
comment نظرات ()

 
تولدم!
نویسنده : شکلات - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠
 

این مدت انقدر اتفاقات جالب و جدید افتاد که بتونه حتی یک پیرزن رو وادار کنه 40 دقیقه مخمونو تو تاکسی بخوره و کلی روی نظرات سیاسی اش مانوربده!! کلا تو این اوضاعی که پیش اومد هیچکی فکر نکرد که چون چیزی نمیدونه باید ساکت باشه! مناظره ها باعث شد که همه فکر کنن تا حدی میدونن اون بالا چه خبره و حالا نوبت نظر دادنشونه! البته جالبه خیلیها متعصب تر از این حرفها بودن که از این فرصت استفاده کنن و واقعیات رو از مناظره ها کشف کنن......اما اگه بی طرفانه به مناظره ها نگاه می کردی شاید به این نتیجه می رسیدی که همشون گند زدند به جز رضایی که گند نزد اما سوتی داد!!!.... و کروبی  هم گند نزد اما.......(چیزی فراتر از گند زدن!!)

قبل از هر چی بگم من رأی سفید دادم! افتخار هم می کنم!! علیرغم اینکه به مردم((القا)) کردن که هر کی روشنفکره این دوره اومد به موسوی رأی داد!! و البته بگم برای همه و رأی همه و نظراتشون احترام قائلم!  

.

.

بذارین دو تا داستان جالب بگم اول بخندید بعد روش فکر کنید:

1- همسایه ما تو (تنها) ستاد کروبی ِ موجود در شهرمون! فعالیت داشت و به احمدی نژاد رأی داد! با اینکه روزی 15000 تومان کاسب بود!

2- داخل صندوقی که یکی از دوستانمون شمارشگرش بود تعداد آرای کروبی صفر بود در حالیکه ناظر کروبی حضور داشت! وقتی نگاه پرسشگر همه رو دید مجبور شد بگه به احمدی نژاد رأی داده!

یه داستانی هم که همتون می دونین اینه که تعداد نمایندگان تهرانی ها در مجلس 30 نفره! کروبی جزو این 30 تا هم نمیشه!........................................قضاوت با شما!!!

.

.

 

 

 

نه میخوام راجع به مناظرات حرفی بزنم نه راجع به اینکه واقعا تقلب شده یا نه ؟.... خواستم  بگم چرا یکسری موافق اینن که باید تظاهرات بشه به هدف ابطال انتخابات؟؟!!! می گم اینایی که با این هدف ملت رو می کشن وسط فکر میکنن کی باید حکم بده که انتخابات باطل بشه؟؟ رهبر؟ رئیس جمهور فعلی یا دولتش؟؟ کی؟؟؟ !!! به نظر من 40 میلیون آدمی که رای دادند، تک تکشون حق دارن نظر بدن انتخابات باطل بشه یا نه! هر کی رای داده سهمی تو نتیجه انتخابات داشته ...... نه فقط اون 3 میلیون تهرانی که تظاهرات می کنن!!اصلا بگیم  10 میلیون تهرانی و شهرستانی!! خب 30 میلیون دیگه چی؟؟! کی میتونه اونها رو راضی کنه رایی که دادن باطل بشه؟؟ در صورتی 100 % مردم حاضرن رأیشون باطل بشه که بدونن 100% تقلب شده!! به نظر من موسوی اگه از (حقوق ملت) چیزی می فهمید باید می دونست که اول باید ملت رو قانع کنه که تقلب شده، بعد بخواد رأیشون رو باطل کنه!با کلی گویی هم (همه ی) ملت نمی تونن قبول کنن تقلب شده!!

.

.

 

 

جالب اینجاست اونهایی که تظاهرات میکنن انتخابات باطل بشه حتما در صدد این هستن که انتخابات دومی برگزار کنن!......حالا سوال اینه اینها که این دوره از 6 ماه قبل خبر داشتن که تقلب میشه و آقای موسوی که 90 % صندوقها ناظر گذاشته ، نتونسته جلوی تقلب رو بگیره!! حالا چطور می تونه توی این دوره اینکار رو بکنه؟؟! حتما می خواد قانون شکنی کنه و بجای اینکه دولت فعلی ناظر انتخابات بشه خودش ناظر بشه!!!! به عقیده من کسی که شورای نگهبان این مملکت و هیئت ویژه ای که ترتیب دادن و رهبر و دولت و .... خلاصه هیچ شخصیت حقوقی و حقیقی یک مملکت رو قبول نداره نباید به این فکر بیفته که رئیس جمهور اون مملکت بشه!! نتیجه ش این می شه که می بینیم!!!

 

*****چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟؟ خانه اش ویران باد!!*****

.

.

تو این گیر و دار تولد منم اومد و رفت!خداییش امسال کادوهام چشمگیر و دوست داشتنی بودن!! این جوجو ها هم کادوی هم اتاقیمه که حیفم اومد عکسشو نذارم!............راستی امسال فهمیدم روز تولدم بلندترین روز ساله! نمیدونم چرا مثل شب یلدا معروف نشد!!!......کلا ولی دارم به این نتیجه میرسم که تولدم یک سناریوی تکراریه که فقط باید بهش خندید!!!

*********خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است!!**** *****

  

 


 
comment نظرات ()

 
سال 87 و 88
نویسنده : شکلات - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٤
 

یک سال دیگه هم گذشت.... به خیلی از آرزوهام نرسیدم..... اما به بعضیاشونم رسیدم......اگه نیمه پر لیوانو ببینیم در کل سال 87 سال خوبی بود:

3-4 سالی دیر شده بود اما بالاخره منم گواهینامه دار شدم!! که بدونم رانندگی کار آسونی نیست!... که بدونم وقتی دارم از خیابون رد می شم وظیفه راننده این نیست که حتما برای من ترمز بزنه.... و اگه نزد، بهش فحش بدم.....جای راننده که قرار گرفتم فهمیدم عابری که بی هوا پا میذاره تو خیابون و حق به جانبم هست فحش دادن داره!.... باید همینها رو با گواهینامه گرفتن می دونستم که دونستم... وگرنه من کجا و رانندگی کجا؟؟؟!!!!.... تا راننده شدن ، تجربه ها ، فاصله ست که خب اگه منم جای بابام بودم ماشینمو دست دختر بی تجربه ام نمی دادم!.... اونم ماشین لندهور ما ! که خودم می ترسم سوارش بشم!....البته دو ماشینه بودیم که فروش کوچولوئه دقیقا همزمان شد با گواهینامه گرفتن مانیشخند ... خلاصه عابر پیاده خوبی شدم اگه راننده قابلی نشدم !

بعد چندین سال فهمیدم سرطان ندارم.....و این اتفاق بزرگی بود!

یه سری اتفاقات دیگه هم افتاد که برای خودم جالب بود.... و فهمیدم می شه عقیده پدرم رو هم تغییر داد!! و این برام موفقیتی بزرگ بود.... و امیدی برای ایجاد تغییرات بزرگتر و پرسودتر!!

البته یکسری اتفاقات بد هم داشتیم که اصلا ارزش نوشتنشون نیست....اما تاثیرشون رو من به حدی بود که پایین ترین معدل دوران تحصیلم رو همین ترم گرفتم!!!

.

به مناسبت آغاز سال 88 ،عید گرفتیم و سر سفره آرزوی بهترینها رو تو این سال کردیم....به امید اینکه مستجاب بشن.....

مسافرت هم رفتیم........برای دیدن شهرهایی از کشورمون که تا حالا ندیده بودیم.....کاشان....اهواز....آبادان و شوش _آرامگاه دانیال نبی(ع)_..............خیلی جنوب برام جذاب و قابل توجهه!....چه هرمزگان که 2 سال پیش رفتیم و چه خوزستان....آدمهاش برام عجیبن....اکثریت عربی حرف می زنن و عربن.... وخیلی هم به عرب بودنشون افتخار می کنن.... رفتارشونم  فوق العاده گرم و صمیمیه....قیمت اجناس بازار آبادان ( ته لنجی) حتی تو این ایام، خیلی مناسبه...مناسبتر از قیمت اجناس تو کیش در ایام عید! ............به عنوان کسی که تقریبا نصف ایرانو دیده هم می تونم بگم بعد از رشت و کیش، آبادانیها طرز لباس پوشیدنشون غربیتره ! ....یا به قولی فشنن!...با اینکه بوی محرومیت و جنگ زدگی رو خیلی واضح می شه حس کرد! 

این گاوه رو هم به مناسبت سال گاو نشوندیم تو سبزه مون!! کاردستی بچه مهدکودکی هم نیستا! هنر خودمه!

 

            

عکس زیر هم  سد کارونه :

 

 

 

                 

                      

اینم پل معلق اهوازه ....... به آدمهای روی پل توجه کنید! یکیش دختره ها! ........

     

 


 
comment نظرات ()

 
مرگ بهتر است یا زندگی؟؟...
نویسنده : شکلات - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
 

دقیق یادم نمیاد از چه زمانی فکر اینکه سرطان دارم مثل خوره افتاد به جونم.... یادمه وقتی شنیده بودم (س) 13 ساله سرطان داره چی جور براش اشک میریختم...بیشتر واسه این بود که فکر میکردم باهاش همدردم!!!.....ریا نباشه،اما همیشه سعی میکردم به بیمارای سرطانی کمک کنم....چون فکر میکردم هم دردیم!!!....

قبلنا خیلی به غده های پشت گردنم حساس شده بودم و فکر میکردم تومور دارمخنده...رفتم دکتر و فهمیدم غده های لنفاویمه!!! خجالت.....واسه همون قضیه دیگه کسی به حرفام توجه نمیکرد....برای خودمم مهم نبود....فکر میکردم اگه از سرطان بمیرم بهتره تا اینکه کلی پول شیمی درمانی و دارو بدیم و آخرشم بمیرم!!......اما نمیدونم چی شد مامانم یهو جوگیر شد!! گفت الا و بلا بریم دکتر......سرطان شایع شده!!....نگران

احساسای مختلفی داری وقتی میفهمی اشتباه میکردی و سرطان نداری...مثلا خجالت میکشی...از اینکه الکی پول ویزیت و آزمایش و سونوگرافی و ..... دادینیشخند.......بعد هم احساس شادی و امید به زندگیمژه.....اینکه با دیگران فرقی نداری و میتونی به این فکر کنی که حداقل 60 سال عمر میکنیمتفکر..........اما حس دیگه ای هم هست...اگه سرطان داشتم و میمردم بهتر نبود؟؟؟...........این زندگی چه فایده داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟افسوس


 
comment نظرات ()

 
خالد نبی (ع)
نویسنده : شکلات - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٤
 

هیچوقت به این فکر کردید که ممکنه مقبره ای تو ایران باشه که اکثر ایرانیها ازش بی خبر باشن؟ (اینو می پرسم چون ایرانیها به مرده پرستی مشهورن!)...........اگه این مقبره ، مقبره ی (پیامبر) باشه و بهش سر نزده باشید بیشتر تعجب داره!....مگه میشه؟...ما ایرانیها که همه امامزاده ها و حتی تکیه ها رو سر زدیم و یه گره هم واسه دلخوشی خودمون زدیم به ضریحها....مگه ضریحی مونده؟؟..... خب البته اگه از موقعیت  آرامگاه این پیامبر و راه صعب العبورش باخبر بشین فکر نکنم دیگه تعجب کنید!...آخه ما آرامگاههایی رو دوست داریم که یه جای خوش آب و هوا باشه.... هم تفریح باشه و هم محل برآوری حاجات!.... یه بازار هم باشه کنارش و بعد از یک زیارت سرسری ، بریم 4 ساعت تو بازار بچرخیم!...شماها رو نمی گما....خودمو میگم!....

نمی دونم چطور همکار بابام این آرامگاه رو پیدا کرد..... وچی گفت که بابام عاشق زیارت این پیامبر شد.... اما از رفتن به اونجا پشیمون نشدم.......آرامگاه خالد نبی(ع) ، 50 کیلو متر بعد از شهر گنبده...استان گلستان.... 20 کیلومتر جاده خاکی داره و به حدی آخر راه، سربالایی میشه که معمولا ماشینها نمی کشن....مجبوری بقیه ی راه، پیاده بری یا با موتور...معمولا هم پاییز و زمستون زائر نداره!چون اون منطقه ، کوهستانیه و فوق العاده بادگیر....با بادهای قوی و سرد!...اما مناظرش واقعا کمیاب و استثنائیه:

        

آرامگاه عالم بابا (پدر همسر خالد نبی):

آرامگاه خالد نبی و گورستان باستانی کنار آن:

آرامگاه خالد نبی:

 

اینم غروب اون منطقه:عاتندمنت

 


 
comment نظرات ()

 
عرضه
نویسنده : شکلات - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠
 

کلمه (تابستون) آدمو یاد مسافرت میندازه ..... کلاسهای تابستونه ، دیدن فامیلهایی که سالی یک بار فقط تابستونها می بینیشون و فامیلهایی که سالی یک بار هم نمی بینیشون اما شاید این تابستون ببینیشون....شاید!قهر......یک سال صبر کردم بعضی فامیلها رو ببینم اما ندیدم یا برای حرف زدن از یک سالی که ندیدمشون فقط یک روز وقت داشتم!... به این فکر میکنم که عرضه نداشتم!قهر

.

مسافرت ، اما از تو برنامه ی تابستون اجرا شد . آستارا ، اردبیل و یک توفیق اجباری برای دیدن شهرهای جذاب و بی نظیر شمالی....نمک آبرود ، بندر انزلی ، رشت ... و برداشتهای شخصی از هموطنهای ساکنشون....به عرضه هاشون!

.

نمی دونم واقعا امسال تا چه حد سازمان سنجش خرابکاری کرده اما داغ دل بعضی ها رو تازه کرد...مثل بابام که هنوز باورش نمی شه بچه ش پزشکی قبول نشده : کاراشون اصلا ً معلوم نیست! اون سال که تو کنکور داشتی هم رتبه ات درست به نظر نمی اومد!!! .خنده...........لطف این تابستون به دیدن آقای گلبراری هم بود....دبیر فیزیک پشت کنکورم که قبلا هم تو همین بلاگ ازشون چیزایی نوشته بودم.لبخند....بهم گفت: به حقت نرسیدی ها!! اما برای ارشد زود بجنب که به حقت برسی!.....طوری ازت تعریف می کنه که فکر میکنی واقعا حیف شدی!........اما واقعیت این نیست.....همه حق رسیدن به کمال هر چیزی رو دارن .....اما عرضه می خواد ...........................کاش عرضه داشتم ......عرضه داشتم و به حق و حقوقم  ، به آرزوهام ، می رسیدم...........قهر

.

هم اتاقی های پارسالم که خیلی دوست داشتنی بودن ، امسال (بومی) کشف شدن یا اینکه از حق 2 ساله شون برای استفاده از خوابگاه دولتی بهره مند شدند!!.............امسال که هم اتاقیهامو نمی شناسم ...بدبین نیستم..اما خوش بینم نیستم.......کاش عرضه داشته باشم و امسال هم دوران خوشی از خوابگاه داشته باشم...........مژه


 
comment نظرات ()

 
فرزند شهید...
نویسنده : شکلات - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤
 

دیروز که دیدم با گرفتن خوابگاهم موافقت نشد خیلی عصبانی شدم .....امروز رفتم امور خوابگاه...موضوع رو گفتم....آقاهه با بی حوصلگی گفت:ببین خانم از 4 حالت خارج نیست: یا 2 سال از خوابگاه استفاده کردی یا از شهر فلان و فلان و ........ هستی که میشی بومی!چشمام 4 تاشده بود!...من پارسال خوابگاه داشتم بومی نبودم حالا شدم بومی؟!....با همون بی حوصلگی:خانوم اشتباه کردیم!دستمون درد بکنه!(قابل ذکره که 50 در 100 از بچه های خوابگاه ، مال همین شهرایی هستن که حاج آقا نام بردن!)

دستم به جایی بند نبود:اگه حکم قهرمانی داشته باشم ؟؟.....با بی حوصلگی و اطمینان از شکست من:اول تا سوم کشوری! با خوشحالی دو تا حکمم رو گذاشتم جلوش .........

مدارس؟المپیاد کشوری مدارس؟!......با بی تربیتی انداخت کنارتر.......خانوم تو دوران دانشجویی باید مدال گرفته باشی!....دیگه جوش آورده بودم.....بچه ها ترم اول میان از قهرمانیشون استفاده میکنن!اونا کی دانشجو بودن که بتونن از قهرمانیشون استفاده کنن؟......اصلا هیچ جا بدون پارتی واست کار انجام نمیدن!....من ترم اول هم اومدم به من گفتن بومی هستی سال دوم بیا!......در صورتی که همسایه من همون ترم اول خوابگاه گرفت!....فقط واسه اینکه پارتی داشت.......

نه خانم منطقی باش!.....ما اصلا پارتی بازی نمی کنیم...حتما بنده خدا بابا بالا سرش نبوده!...فرزند شهید بوده یا جانباز!........

هیچکدوم اینایی که گفتید هم نبود.... شما مگه منطقی هستی که من باشم؟فقط بگید کجا باید برم که تایید کنن این حکم من ارزش نداره؟

مثل اینکه باید از اول داد و بیداد میکردم! حکمی که پرتش کرده بود اون طرفتر، برداشت....

نه!نظرم عوض شد!...متوجه نبودم!.....المپیاده؟!...... ببین اسمتو مینویسم نه واسه اینکه مقاومت کردی! واسه اینکه دقت نکرده بودم به حُکمت!!

تلفن مدام زنگ میخورد.....گوشی رو برداشت.....پسرم حتما قید نکرده بودی!.....مطمئن باش ...... وگرنه با درخواستت بی برو برگرد (دقیقا همین واژه ها!)موافقت میشد......قبول کن اشتباه از خودت بود! باید پر میکردی فرزند شهیدی!....باشه!...فردا تماس بگیر نتیجه رو بپرس.....نه نمی خواد بیای!خودمون کارتو انجام میدیم.....فقط فردا تماس بگیر ببین درست شده یا نه؟!

گوشی رو گذاشت.........خب!خانوم....؟...........اسم منم یادداشت شد! پس فردا تماس بگیر نتیجه رو بهت میگیم.................................................

دومین روز هفته دولت...مصاحبه با وزیر علوم فناوری و اطلاعات!.... ...... خوابگاههای ما افزایش یافته....مشکلی نداریم..............

 


 
comment نظرات ()

 
زن دوم!
نویسنده : شکلات - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱
 

تعطیلیهای به مناسبت نیمه شعبان فرصت مناسبی بود برای جشنهایی مثل عروسی.....جاتون خالی ما هم دو عروسی آشنا و همسایه دعوت بودیم....یکیش عروسی داماد و عروسی 38 ساله بود!شیطانیک دختر 38 ساله......زن دوم!...خنثی...نمی دونم اون شب عروس خوشحال بود یا نه؟! ..... اما اکثر مهمانها در حال غیبت بودند: بیچاره!گناه داره!....حیف شد!...بنده خدا....چه سرنوشتی!....50 سکه هم شد مهریه؟!....یه عده گریه می کردند...منم نزدیک بود گریه کنم!ناراحتچه سرنوشتی!مجبورشد!نه اینکه موردی داشته باشه!خیلی هم از داماد سرتر بود!قهرواسه اینکه تعداد دخترها به نسبت از پسرها بیشتره!..خنثی.....نمی دونم الان چه حسی دارید؟!....هر حسی دارید حس خنده و تمسخر که ندارید؟!.متفکر........اگر پسر هم باشید مطمئناً دوست ندارید دختری که همسرتون میشه واسه این بله رو بگه که میترسه بهش بگن ترشیده!...

عروسی دومی که رفتیم داماد 20 ساله بود و عروس 19 ساله........

.............................قضاوت با خودتون.............................

یه عده می گن عروس و داماد باید کم سن و سال باشن . ذوق بیشتری دارن!..یه عده میگن باید پخته باشن و سن و سالی داشته باشن....اگه شما پسری ، به عقایدت احترام بذار و هرجور دوست داری عمل کن!اگر دختری .....مهم نیست چی فکر می کنی و چه سنی رو برای ازدواج قبول داری .به اولین خواستگارت بله رو بگو !!...اگر هم برای معیارات و عقایدت در مورد ازدواج و همسر ایده آل ، ارزش قائلی....و در عین حال بدشانسی!.....می تونی قید ازدواج تو مملکتتو بزنی و خودتو آماده کنی برای مجردی مادام العمر!فکر نمی کنم سخت هم باشه!فقط باید بشه دهن مردمو بست!از تحمل کردن هوو یا شکستن غرور و کوچیک کردن شخصیت که سخت تر نیست!متفکر

.

یاد فیلم ( زن دوم) میفتم. فیلم گریه داری! بود! همیشه خجالت می کشم برای فیلم یا کتاب یا داستانی گریه کنم!برای همین تو سینما خیلی سعی کردم عادی باشم!.....بعد که حواسمو متوجه اطراف کردم دیدم دوستم و اطرافیانم در حال پاک کردن اشکاشون هستن!...خنده ام گرفت!.نیشخند.اما دلم سوخت چرا خودمو خالی نکردم؟!

.

پدربزرگم میگه «چقدر زن ارزون شده !منم برم یکی بگیرم!!»....حاج آقا سنی هم ندارن..همش 76 سال!... خنثی


 
comment نظرات ()